ایران فقط تهران نیست

میگفت: الان رو نبین که روستا اینقدر شلوغ و پر رفت و آمده، تا دو سال پیش همه داشتن از روستا میرفتن. خدا خیر بده احمدی نژاد رو!

میگفت: الان رو نبین که روستا اینقدر شلوغ و پر رفت و آمده، تا دو سال پیش همه داشتن از روستا میرفتن. خدا خیر بده احمدی نژاد رو!
فرزندم!
رؤیای روشنت را
دیگر برای هیچکسی بازگو مکن!
- حتی برادران عزیزت -
میترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ…
میدانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه را
در خواب دیدهای
حالا باش!
تا خواب یک ستارهی دیگر
تعبیر خوابهای تو را
روشن کند
ای کاش…!
گاهی دیدن قسمت پایانی یک سریال بهانهای میشود برای یادآوری یک شعر.

گاهی فکر میکنم چیزی که هر روز و شب باهاش سر و کله میزنم، اسمش زندگی نیست… فقط غرق شدن در روزمرگیهاست.

کم با هم سفر نرفته بودیم، اما اولین بار بود که پدرش هم همراهمان بود.
مرد یک لقمه برای پدرش درست میکرد، یک لقمه برای پسرکش و یک لقمه برای خودش!
دلم لرزید.
توی یکی از روستاهای شمال بود، امامزادهای و قبرستان کوچکی کنارش.
بهش گفتم:«دقت داشتی چقدر همه مردههاشون جوون بودن؟»
گفت:«احتمالا اینجا حرمت بززرگترا رو نگه نمیدارن. شکستن حرمت پدر مادر جوونمرگی میآره!»
دلم لرزید!
زمان:ساعت ۸ صبح روز شهادت امام رضا(ع)
مکان: خوابگاه
مسئول محترم برای القای حس روز عزا و این حرفها، رادیو را روشن کرده و گذاشته پشت میکروفون. صدای صحبت مجری با کارشناس می آید و البته هر چند دقیقه یک بار هم، مداحی و روضه خوانی.
وارد اتاق می شوم.
من: اع! بیدار شدی؟
هم اتاقی عزیز: اه! مگه این آخونده گذاشت بخوابیم؟
من: !
دکتر: مُسکن چی مصرف میکنید؟ براتون چی بنویسم؟
پیرزن: هر وقت درد دارم هفتاد تا حمد میخونم!
وقتی در نوشتن تنبل شده باشی، از اینکه دعوتت کردهاند و خودت را موظف به اجابت دانسته باشی،خوشحالی. لاقل بهانهای به دست آمده که تنبلی را کنار بگذاری.
راستش در مدارسی که من تحصیل می کردم، معمولا ایام دههی فجر مثل هم بود،یعنی احتمالا مثل همهی مدارس دیگر. همان تزئین کردن کلاسها، مراسم صبحگاهی، جشن، سرود، خاطرهگویی بزرگترها و…
اما بین تمام این سالها، فقط و فقط یک سال، چنان ویژه بود برایم، که فکر نکنم تا عمر دارم فراموشش کنم.
سال سوم راهنمایی بود. سالی که باید اعتراف کنم بیشترین شیطنتهای عمرم را در همان موقع کردم.
آن سال هم قرار بود مثل همهی سالهای دیگر همان مراسم تکرار شود. فقط یک اتفاق کوچک افتاد. خانم مدیر، یکی دو روز قبل از شروع دههی فجر، سفرهای کلاسیش را شروع کرد و به تکتک کلاسها سر زد و بعد از ملاقات با دانشآموزان هر کلاس، گفت که اگر پیشنهادی داریم بگوییم که حال و هوای مدرسه توی این ایام با همیشه فرق کند . خیلی الکی پراندم که:« مدرسه رو بدید دست بچهها!» اینکه میگویم «پراندم» واقعا همین بود، حتی یکلحظه هم فکر نکردم. اما خانم مدیر انگار جدی گرفتند!
و اینطوری شد که آن سال، تمام روزهای دههی فجر ادارهی مدرسه افتاد دست بچهها. البته قبلش یک نفر از طرف دفتر آمد و از هر کلاس پرسید که کدامیک از دانشآموزان، چه سمتی خواهند داشت. همهی کارها هم ظاهرا سپرده شد دست بچهها -جز معلمی که شغل انبیاست و برای ما بچهها هنوز زود بود!- از کارهای خدماتی آبدارخانه گرفته تا زدن زنگ و کارهای تربیتی و… البته نیاز به توضیح ندارد که در همین حد ظاهر، که دلمان خوش باشد دیگر.
شیطنتهای بچهها و ناخنک زدن به یخچال آبدارخانه و پر کردن شکرپاشها با نمک و… بماند! من که شده بودم مسئول امورتربیتی، آن هم در روز دوازده بهمن، بیچاره شدم. طبیعی بود که بچهها حرف این خانم امورتربیتی یک روزه را اصلا گوش نکنند. تازه فهمیدم چه زحمتی میکشند این مسئولین مدرسه!
غیر از این حال و هوای جدید توی مدرسه، چیزی که بیشتر از این برایم خاطره شده نوع تزئین کلاس بود. در این روزها، معمولا نصف ساعات درسی به خاطره گفتن معلمها میرود، آن سال کاری کردیم که معلمهای عزیز از همان نصفهی باقیمانده هم نتوانند بگذرند، البته ما نیتمان خیر بود و وقتی که طرح تزئین کلاس را میریختیم یک آن هم فکر شوم پیچاندن کلاسها به ذهنمان نرسیده بود، باور کنید!
به جای اینکه پول بدهیم برای خرید بادکنک و از این تزئینات جینگیلی(!) رفتیم و کلی کاغذ کاهی بزرگ خریدیم، نمیدانم! اسمش A1 میشود؟ و البته چند حلقه چسب، به اضافهی سه قوطی اسپری رنگ سیاه و قهوهای و قرمز!
پوشاندن کل دیوارهای کلاس از پایین تا بالا با آن کاغذهای کاهی کم کاری نبود، اما بخش لذت بخشش درست کردن سنگر و نوشتن شعار و زدن دستهای خونی روی دیوار بود. راستی! اعلامیه هم داشتیم. یادم هست که چقدر توی صحیفهی نور گشتم و بعد شروع کردم به نوشتن اعلامیهها!… کوکتول مولوتف که خطرناک بود ولی با کمک مامان، سه تا شیشه شبیه کوکتول مولوتف ساخته شد و با لاستیک زاپاس ماشین بابا(!) بردمشان سر کلاس که همه چیزمان تکمیل شود.
خب با این فضایی که درست کرده بودیم معلمهای بیچاره حق داشتند که وسط درس دادن حواسشان پرت شود و به جای درس دادن شروع کنند به خاطرهگویی… چه قندی توی دلمان آب میشد!
آن سال کلاس ما اول شد! خانم مدیر هم اعتراف کرد وقتی کلاس را دیده بود اول عصبانی شده بود که:« پول رنگ کردن دوبارهی کلاس را باید خود بچهها بدهند» و بعد که فهمیده بود چه کار کردهایم کلی کیف کرده بود!
برای رفتن به خاطرات خوش آن روزها باید از گلدختر که این بازی را راه انداخت ممنون باشم یا کوثر که مرا هم بازی داد؟
رفتن به ایام خوش مدرسه دعوت کردن نمیخواهد، اما خوشحال میشوم اگر چاپ دوم،چای نباتیها ، گاف، گفتنیها و دومینیها (گرچه اکثرا تو وبلاگای خودشون نوشتهن یا دعوت شدهن به نوشتن، ولی خب بهطور ویژه سلما و جناب رائد) بنویسند.
ما که کاری نکرده بودیم!
مثل همیشه که توی خوابگاه یکی از بچهها خواب است و بقیه با صدای آرام صحبت میکنند، من و فلانی(!) داشتیم یواش حرف میزدیم. هنوز پنج دقیقه هم نشده بود که از خواب بیدار شد.
از خواب بیدار شد و سرسنگین بود. دلخوری از تمام حرکاتش معلوم بود!
دراز کشیدم روی تخت، تازه خوابم برده بود که با صدای حرف زدنشان بیدار شدم. همان فلانی مذکور، داشت ازش عذرخواهی میکرد.
نه تنها تا موقعی که دوباره خوابم ببرد که تا همین الان هم، دارم فکر میکنم که باید چی کار میکردم؟
کم پیش نیامده که بدون اینکه کاری کرده باشی، کسی پیدا شود و محکومت کند و مؤاخذه شوی برای کارِ نکرده. و گاهی طرف مقابلت چنان با اعتماد به نفس محکومت میکند که حتی خودت شک میکنی که «نکنه من اشتباه کردهم واقعا؟!» و این شک با تمام دو دوتا چهارتا کردنها و نفر سوم را قاضی کردنها، باز هم دست از سرت برنمیدارد.
اینجور موقعها بین حرف دل و عقلم گیر میکنم-البته اگر واقعا این حرفها کار دل و عقل باشد!-
دلم می گوید «حتی اگه تو هم کاری نکردی یه عذرخواهی کوچیک که چیزی ازت کم نمیکنه، نذار از دستت الکی ناراحت شه»
عقلم میگوید« اصلا بحث عذرخواهی کوچیک و بزرگ نیست. اگه تو عذرخواهی کنی، طرف فکر می کنه خودتم قبول کردی که اشتباه از تو بوده. اتفاقا باید اون بفهمه که حق نداره الکی کسی رو متهم کنه. نه تنها عذر نباید بخوای باید این رو هم بهش بفهمونی!»
و هر بار توی این شرایط، این بگومگوی درونی شروع می شه، بدون اینکه پایانی داشته باشد…
اصلا کاری به این ندارم که پوشیه خوب است یا بد؟ باید زد یا نزد؟ گاهی باید زد وگاهی نزد؟ باید با آنهایی که پوشیه میزنند، برخورد دیگری داشت یا نداشت؟ یا اصلا کی حق دارد این بحثها را مطرح کند؟ و…
هفتهی پیش در اثر همنشینی با دوستان مورد الطاف خفیهشان قرار گرفتیم و ویروسهای سرماخوردگی را تمام و کمال دریافت کردیم! همین شد که وقتی میخواستم از خانه بیرون بیایم، مجبور بودم از شالگردن استفاده کنم و اینجوری دیگر چیزی از صورتم پیدا نبود جز کمی از چشمهایم، یعنی عین موقعهایی که یک خانم از این پوشیههای چشمی میزند.
نکتهی جالب این است که خیلیها من را با این شکل دیدهاند و هیچ اعتراضی هم نکردهاند، کسانیکه مطمئنم با پوشیه زدن صددرصد مخالفند. و البته مطمئنم اگر تا آخر زمستان هم، شالگردن چیزی جز چشمهایم را بیرون نگذارد و تمام سال هم، ماسک صورتم را بپوشاند، صدایشان درنمیآید.
یعنی تمام مشکل پوشیه اسم و ظاهرش است نه کاری که انجام میدهد؟!